|
بعد از هزازان سال آپ كردم بخونيد و نظر بديد البته بايد بگم اين شعر من نيست راستي برام دعا كنيد شكست عشقي خوردم و همش هم تقصير خودم بود ولي چه مي شه كرد بايد بسوزم. مرا ببخش براي عشق صادقانه ام . .
مرا ببخش براي حسّ بچه گانه ام . . . مرا ببخش براي نگاه عاشقانه ام . . آري مشکل از من بود کودکي از من سادگي از من باشد ، همه ي تقصيرها با من . . . اما ... تو نگاهم کردي . . . در اوج سکوت ، تو صدايم کردي . . . در عمق عطش ، تو سيرابم کردي . . . بگو آخر که چرا ، تو رهايم کردي ؟ بيمارم کردي . . . خرابم کردي . . چه ابلهانه باختم !!! خودم را . . . و احساسم را . . . چه شد آن حس قشنگ ؟ چه شد آن مِهر لطيف ؟ چه شد آن شرم و حيا ؟ چی شد چی شد چی شد؟؟؟؟؟ + نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 13:18 توسط فرنوش |
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 22:33 توسط فرنوش |
اگر يك آسمان دل را به قصد عشق بردارم ميان عشق و زيبايي تو را دوست مي دارم
تو را عاشقانه دوست دارم مثل گلهاي بهاري مثل پنجره هاي باز رو به دريا مثل گلهاي عاشق در باغچه هاي انتظار تو را مثل خودت پاك و معصوم دوست دارم عاشق صداي شرشر بارن عاشق پنجره هاي خيس باران خورده و عاشق كوچه هاي نمناك انتظار من عاشقم عاشق شبهاي پر ستاره و مهتابي در كوچه پس كوچه هاي دلواپسي در انتظار ديدار يك آشنا من عاشقم عاشق پاكي و معصوميت عاشق نگاهي پاك و بي ريا عاشق سبزي بهار و عاشق تمام شقايق هاي دنيا + نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 15:39 توسط فرنوش |
خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي وسط راه اما از عشق ، يه كمي ترسيده باشي خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني از خودت مي پرسي يعني ميشه اون بره زماني خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اماوقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافي خيلي سخته اون كه ديروز واسش يه رويا بودي يار يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي خيلي سخته بري يك شب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره خيلي سخته كه من و تو هميشه با هم بمونيم اونقد عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم تدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم + نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 20:42 توسط فرنوش |
به قاصدك گفتم آيا پيامم را به او مي رساني اما بادي كه عاشق تر از من بود ... او را با خود برد به ستاره ها گفتم يادم را در دلش زنده كنيد آنها يكصدا گفتند: او ديگر به آسمان هم نگاه نمي كند... + نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 20:33 توسط فرنوش |
اي خداي مهربون دلم گرفته از اين ابر نيمه جون دلم گرفته از زمين و آسمون دلم گرفته آخه اشكامو ببين دلم گرفته تو خطاهامو نبين دلم گرفته تو ببخش فقط همين دلم گرفته + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 20:40 توسط فرنوش |
با تو بودن بي تو بودن
باز هم دنباله دارد شعر بودن را سرودن شعر حسرت را بخوانم تا به كي از تو بخوانم تا به كي عشق تو رابا جان و دل از خود بدانم اي همه بود و نبودم اي همه تار و پودم تا به كي بايد به اين قلب بلورين دل بدوزم پس بگو آن حس ويراني كجاست؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 19:9 توسط فرنوش |
اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديمت مي كردم
و اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا غبار غم از چهره ات ببرم ولي افسوس كه نه گلم و نه باران اما هر كجاي دنيا باشم نازنين دوستت دارم و خواهم داشت وجود كوچك من غرق مي شود در بزرگ بودن تو چه زيبا هيچ مي كني همه ام را من پوچ مشت بسته ام دست ديگرت را باز كن + نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 20:35 توسط فرنوش |
كاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود كاش بودي تا براي قلب من زندگي اينگونه بي معنا نبود كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه ي فردا نبود كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود + نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 19:8 توسط فرنوش |
من تو را مي خواهم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است تو مرا مي خواني من تورا نابترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني + نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 14:4 توسط فرنوش |
دلم در حلقه غم ها نشسته زبانم بسته و سازم شكسته وجودم پر ز شعر عاشقانه ست تو را مي خواهم و اين ها بهانه ست شيشه ها،هميشه بي گناه مي شكنند! سنگ اما، لطيف تر از ترنم جويبار است اگر از دست نازنين تو باشد وقلب از من... بگذار در اين ميانه شيشه اي بي گناه هم شكسته شود... + نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 11:31 توسط فرنوش |
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388 17:33 توسط فرنوش |
|